|
دخترک آهسته از کنار پسرک گذشت ، بی آنکه چیزی بگوید. از تکرار حرفهای همیشگی خسته شده بود.حرفهایی که مدام در وقت تنهایی با خود آنها را مرور میکرد اما هنگامی که چشم در چشم او میگذاشت زبانش می ماسید و کلمات از ذهنش می گریختند و هر یک به سویی پراکنده میشدند. او می ماند و انبوهی اندوه که دیگر بار چگونه برای جمع کردن این همه احساس و عاطفه ای که در دریای غم باورش از وجودش فرار کرده اند تور خواهد گستراند. این بار هم سکوت کرد. فقط خیره به چشمان پسرک شد و حرفی نزد و رفت. پسرک پیش خود گفت : "در کنار پرچین سوخته دختر ، خاموش ایستاده است و دامن نازکش در باد تکان می خورد خدایا دختران نباید خاموش بمانند هنگامی که مردان نومید و خسته پیر میشوند!" و او نیز «انتظار» را در فکرش هجی کرد... حرف آخر : - یکسال گذشت از اون روزهایی که با اون حال پریشان و دل شکسته دست به ایجاد این وبلاگ زدم و خداییش از کاری که کردم راضی هستم...پس این روز رو به خودم و همه دوستانی که در عرض این یکسال همراه من بودن و دلنوشته هامو خوندن تبریک میگم و ازشون ممنونم. - "ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت کی با ما راه میایی جون مادرت"!!
ناگهان زنگ میزند تلفن ، ناگهان وقت رفتنت باشد مرد هم گریه میکند وقتی سر من روی دامنت باشد بکشی دست روی تنهاییش ، بکشد دست از تو و دنیایت واقعا عاشق خودش باشی واقعا عاشق تنت باشد رو به رویت گلوله و باتوم ، پشت سر خنجر رفیقانت در این دنیای دوست داشتنی بهترین دوست دشمنت باشد دل به آبی آسمان بدهی ، به همه عشق را نشان بدهی سپس در راه دوست جان بدهی ، دوستت عاشق زنت باشد چمدانی نشسته بر دوشت ، زخمهایی به قلب مغلوبت پرتگاهی به نام آزادی ، مقصد راه آهنت باشد عشق مکثیست قبل بیداری ، انتخابی میان جبر و جبر جام سم توی دست لرزانت ، تیغ هم روی گردنت باشد خسته ار انقلاب و آزادی ، فندکی در می آوری شاید هیجده تیر بی سرانجامی توی سیگار بهمنت باشد حرف آخر : - یه ماه بیشتر بود که به وبلاگم سر نزده بودم و حالا که اومدم نوستالژیکترین حسها رو دارم تجربه میکنم. - از دانشگاه و دانشکده و رشته و ... کلا راضیم. - جو وبلاگ نویسی توی دانشکده و به خصوص توی کلاسمون خیلی بالاس و این باعث شد که منم یه تکونی به خودم بدم. - بغض عجیبی دارم و منتظر فرصت مناسبم تا از دستش خلاص بشم. - پست بعدی وبلاگم میتونه خیلی مهم باشه و حرفهای نگفته ی خیلی زیادی رو داشته باشه!
|
About
روزی روزگاری بود که حیران پا بر این جهان گذاشتم
آبان 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 Authorsعلیمینا Links
آشيانه ي عشق(قاصدك)
نشریه فرهنگی آدم برفی ها |