تبليغاتX
دارویی به نام "باور"

دارویی به نام "باور"

...*مائیم بچه های سخت روزگار*...

پایان

میشود گاهی وقت ها آدم خودش را با فکر کردن های عجیب و غریب گول بزند، مرهم بگذارد روی دلش، و آتشش را چند لحظه ای بخواباند.

میشود پشت پا بزند به دلش و بگوید: آهای احمق، آن آدمی که عاشقش بودی، یک آدم گرم و صمیمی و عاشق بود، نه این آدم سرد و غریبه و دور. آن آدم گرم و صمیمی و عاشق، یک شب که باد می آمد و آسمان میبارید و تو حواست نبود، دستش از دستت جدا شد، گم شد توی مه... .

بفهم و این آدم سرد غریبه ی دور را، دوست نداشته باش، این که او نیست! خیال ِ باطل میکنی اگر فکر میکنی این همان آدم است ولی عوض شده و عشقش رنگ باخته، او یکی دیگر بود، آبی آسمان بود و آرامش دریا،
و امروز معلوم نیست کجاست!!

حرف آخر : "تموم شد" ... این آخرین پست وبلاگ دارویی به نام باور است!

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1390ساعت 11:3  توسط (هیچ) 

شعر از سیمین بهبهانی - زنی را میشناسم من

زنی را می شناسم من، که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است،‌ دو صد بیم از سفر دارد
...
زنی را می شناسم من، که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن، درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند، نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون،‌ امیدش در ته فرداست

زنی را می شناسم من، که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته، کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید، گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد، چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟

زنی آبستن درد است، زنی نوزاد غم دارد
زنی می گرید و گوید، به سینه شیر کم دارد
زنی با تار تنهایی، لباس تور می بافد
زنی در کنج تاریکی، نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر، زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست، نگاه سرد زندانبان!

زنی را می شناسم من، که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند، که این است بازی تقدیر
زنی با فقر می سازد، زنی با اشک می خوابد
زنی با حسرت و حیرت، گناهش را نمی داند
زنی واریس پایش را، زنی درد نهانش را
ز مردم می کند مخفی، که یک باره نگویندش
چه بد بختی چه بد بختی

زنی را می شناسم من، که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید، که دنیا پیچ و خم دارد

زنی را می شناسم من، که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند، اگر چه درد جانکاهی، درون سینه اش دارد
زنی می ترسد از رفتن، که او شمعی ست در خانه
اگر بیرون رود از در، چه تاریک است این خانه

زنی شرمنده از کودک، کنار سفره ی خالی
که ای طفلم بخواب امشب، بخواب آری
و من تکرار خواهم کرد، سرود لایی لالایی

زنی را می شناسم من، که رنگ دامنش زرد است
شب و روزش شده گریه، که او نازای پردرد است!

زنی را می شناسم من، که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته، دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه

زنی را می شناسم من، که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده،‌ و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران، تمسخر وار خندیده

زنی آواز می خواند، زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان، میان کوچه می ماند

زنی در کار چون مرد است، به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد، فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد

زنی در بستر مرگ است، زنی نزدیکی مرگ است
سراغش را که می گیرد؟ نمی دانم، نمی دانم
شبی در بستری کوچک، زنی آهسته می میرد
زنی هم انتقامش را، ز مردی هرزه می گیرد

...زنی را می شناسم من

- حرف آخر: قدری غمگین بود!

با کمال افتخار تقدیم به همه ی مادران مهربان سرزمینم که مهر مادریشان را هیچ محبتی جبران کننده نیست....  "روز زن مبارک" ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 0:17  توسط (هیچ)  | 

میلاد

چه بی تابانه می خواهمت


ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!

***
چه بی تابانه تو را طلب می کنم!


بر پشت سمندی


گویی، نو زین


که قرارش نیست


و فاصله


تجربه ئی بیهوده ست


بوی پیرهنت


این جا، واکنون...


کوه ها در فاصله


سردند


دست، در کوچه و بستر


حضور مانوس دست تو را می جوید


و به راه اندیشیدن


یاس را، رج می زند


بی نجوای انگشتانت


فقط...


و جهان از هر سلامی خالی است!

حرف آخر :

- تو میلاد را

                دیگر بار

در نظام قوانینش دوره میکنی ٬

و موریانه ی تاریک

تپش های زمانت را

می شمارد.(بهمن۸۷)

- یکسال گذشت...

و من همچنان همون احساسی رو دارم که قبلها داشتم...(بهمن۸۸)

- حتی روز تولد خودم هم این احساس خوشحالی از بودن رو تا این اندازه حس نکرده ام...

عشق هست ... زندگی هست ... و از همه مهمتر "تو" هستی ... دوستت دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 0:1  توسط (هیچ)  | 

من دلم تنگ می شود برای ...

من دلم تنگ میشود برای چند دقیقه با تو بودن

من دلم تنگ میشود برای شبانه های غرق در رویایم

من دلم تنگ میشود برای دوستی های بی دریغ و بدون کشمکش

من دلم تنگ میشود برای بچگی هایم

من دلم تنگ میشود برای کودک درونم که دلش گریه میخواهد و گلویش بغض دارد

من دلم تنگ میشود برای دور هم بودن تمام اعضای خانه

من دلم تنگ میشود برای نگاه حسرت آلود به عشق دو دوست

من دلم تنگ میشود برای روزهای خوب و شادمانی های جمع دوستانه

من دلم تنگ میشود برای خنده هایم که ماه هاست مصنوعی می آیند و میروند بی اینکه به یاد بیاورم زمان آخرین خنده ای را که از ته دلم بود

من دلم تنگ میشود برای "فارما۸۸"

من دلم تنگ میشود برای بوی کاغذ کتابفروشی ها

من دلم تنگ میشود برای رمان های عاشقانه ای که خوانده ام

من دلم تنگ میشود برای آهنگهای غم انگیز و سرشار از احساس نوستالژیکی که با آنها گریسته ام

من دلم تنگ میشود برای کافه های تهران و آرامشی که در آنها جاریست و پکهای عمیق به سیگار

من دلم تنگ میشود برای خانه ی تئاتر

من دلم تنگ میشود برای خوشی ها و شوخی های دوران دبیرستان

من دلم تنگ میشود برای اسباب بازیهای خراب و ساده ای که داشتم

من دلم تنگ میشود برای باران هایی که بند نمی آمدند و قدمهای بدون چتر

من دلم تنگ میشود برای خوشحال بودن

من دلم تنگ میشود برای حس رضایت از بودن

من  حتی دلم تنگ میشود برای خاطرات بدم!

من دلم تنگ میشود برای ... ... این فهرست طولانی تر از این حرف هاست!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 0:23  توسط (هیچ)  | 

کلنجار

هفته هاست که دارم با خودم کلنجار میرم که یه دستی به سر و روی این وبلاگ بکشم و نجاتش بدم از این یکسانی همیشگی و کسالت آور که دچارش شده اما هیچ بهانه ای و مشوقی برای این کار گیر نمیارم و روز به روز مایوس تر و نا امیدتر میشم و نگران از اینکه نکنه که عمر زندگی مجازی من تو این وبلاگ به سر اومده و باید به فکر ایده ی جدیدی باشم تا دوباره بتونم با همون علاقه ی سابق به وبلاگ نویسی برگردم  ... اما راستشو بخواین فعلن که انگیزه ی همچین کاری رو ندارم و باید بیشتر به این موضوع فکر کنم که چه باید بکنم تا یه تکونی هم به خودم و هم به وبلاگم داده باشم ... تا اون موقع ... !

راستی چندتا خبر :

ADSLگرفتیم بالاخره و خیالمان راحت شد از این اینترنت لاک پشتی ِ مزخرفِ آشغالِ به درد نخورهِ کوفتی زهرمار دایل آپی ... خَدایا مچچکرم!!

میان ترم ها رو هی پشت سر هم دارم می/ری/نم!!

بسی تغییرات در پیش رو هست که خودمان هم در کف آنهاییم!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 23:44  توسط (هیچ)  |